سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ
جنبندگان زمین و ماهیان دریا و هر کوچک و بزرگی در زمین و آسمان خدا، برای آموزگار نیکی آمرزش می طلبند . [امام صادق علیه السلام]

ترجمه عربی 1

ارسال‌کننده : امیررضا ص.ف در : 91/8/1 9:18 عصر

اَلدَّرسُ الثالثُ

 

التِّلمیذُ المِثالـﻰّ

رَخیصٌ ... رخیصٌ...!

ألْبِسةٌ جمیلةٌ... أحْذِیةٌ أنیقةٌ ...! کُلُّ شـﻰءٍ رَخیصٌ... أسرِعوا... أسرِعوا!

درس سوم

دانش آموز نمونه

ارزان است ... ارزان است ... !

لباس های زیبا ... کفش های شیک ... ! همه چیز ارزان است ... بشتابید... بشتابید .

ـ هذا جمیلٌ جدّاً... ثَمَنُهُ باهِظٌ!

ـ اِنْتَخِبْ یا وَلَدﻯ! لاتُفَکِّرْ فـﻰ الثَّمَنِ!

    _ این بسیار زیباست ... بهای (قیمت) آن گران است!

    _ ای پسرم انتخاب کن . به بها (قیمت)فکر نکن .

فـﻰ زاویةٍ مِنَ الشَّارع

اَلصَّحیفةُ... اَلصَّحیفةُ الْمَسائیّةُ أخبارٌ مُهِمّةٌ... أخبارٌ مُهِمّةٌ!

در گوشه ای از خیابان 

روزنامه ... روزنامه عصر . اخبار مهم ... اخبار مهم

ـ هَلْ تَعْرِفینَ بائِعَ الصُّحُفِ؟

ـ لا... لا أعْرِفُهُ.

ـ هو تلمیذٌ فـﻰ مدرسَتِنا.

     _ آیا روزنامه فروش را می شناسی ؟

    _ نه او را نمی شناسم . 

   _ او دانش آموزی در مدرسه ماست .

ـ هو تلمیذٌ؟!... مسکینٌ... هو ضعیفٌ فـﻰ دُروسِهِ حتماً.

ـ أمّاه! لِماذا یَشْتَغِلُ هذا التِّلمیذُ بِبَیْعِ الصُّحُفِ؟

ألیس لَهُ درسٌ ؟!

     _ او دانش آموز است؟! ... بیچاره ... او حتماً در درسهایش ضعیف است .

     _ مادر ! چرا این دانش آموز مشغول روزنامه فروشی است؟

آیا درس ندارد؟!

ـ بَلَـی... ولکن هؤلاءِ یَهْرُبونَ من قِراءةِ الدّروس. هم یَتَکاسَلونَ ... حتماً... لاشکَّ.

ـ ولکِن...!

ـ مالَکَ  تَتَأمَّلُ...؟!         اَلشَّمسُ مُحْرِقَةٌ...غَداً حَفْلَةٌ...!

     _ بله ولی اینان از خواندن درسها فرار می کنند. آنان تنبلی می کنند ... حتماً ... هیچ شکّی نیست.

    _ ولی

    _ تو را چه می شود که درنگ می کنی(می اندیشی) ... ؟!

   خورشید سوزان است ... فردا جشن است .

فـﻰ البیت

ـ أمّاه! تَنْعَقِدُ حَفْلَةٌ فـﻰ الْمدرَسةِ.

ـ شـﻰءٌ جمیلٌ! بِأﻯِّ مناسَبةٍ؟

مادر!جشنی در مدرسه بر گزار می شود.

    _ چیز زیبایی است ! به چه مناسبتی؟

ـ لِتَعیینِ التِّلمیذِ المثالـﻰِّ!

ـ مَنْ هو؟

    _ برای تعیین دانش آموز نمونه.

    _ او کیست؟

ـ لا أدرﻯ ... حتماً ذلک الوَلَد . لا أدرﻯ . لا أدرﻯ.

ـ نمی دانم ... حتماً آن پسر  . نمی دانم  . نمی دانم .

ـ علی أﻯِّ حالٍ... هل نذهبُ معاً یا أمّاه؟

ـ یا بُنَـﻰَّ! أنتَ تَعْلَمُ أنَّ غَداً مَوْعِدَ تَسلیمِ السَّجّادةِ لِصاحبِها... لا أقْدِرُ, آسِفَةٌ.

       - لا بَأسَ!

    _ به هر حال ... آیا با هم می رویم ای مادر؟

    _ ای پسرکم! تو می دانی که فردا وقت تحویل قالیچه به صاحبش است. نمی توانم، متأسفم .

   _ عیبی ندارد.

اِستَیْقَظَ قَبْلَ طلوعِ الْفَجْرِ و تَوَضَّأ و بَعْد َالصَّلاةِ, هیَّأ نَفْسَهُ لِلذَّهابِ... فَذَهَبَ وَحْدَه.

قبل از طلوع صبح بیدار شد و وضو گرفت و بعد از نماز ، خودش را برای رفتن آماده کرد ... پس به تنهایی رفت .

فـﻰ الْمدرسةِ

مَرْحَباً... مَرْحَباً... تَفَضَّلوا... تَفَضَّلوا!

ـ شُکراً جَزیلاً.

در مدرسه :

خوش آمدید ... خوش آمدید ... بفرمایید ... بفرمایید ...

    _ خیلی متشکّرم

...و بعْدَ دقائقَ بَدَأت الْمَراسیمُ و بعدَ إجراءِ مَسْرَحیّهٍ و أنشودَةٍ...

نَحنُ اجْتَمَعْنا هُنا لِتَکْریمِ تلمیذٍ مِثالـﻰّ... هو أسوةٌ لِلْجَمیعِ...فـﻰ الأخلاقِ ...فـﻰ الدَّرسِ... والعَمَل. هذا هو «سعیدٌ».

و بعد از چند دقیقه مراسم شروع شد و بعد از اجرای نمایشنامه ای و سرودی ...

ما اینجا برای بزرگداشت دانش آموز ی نمونه جمع شده ایم ... او برای همه الگوست ... در اخلاق ... در درس ... و کار. این وی است. «سعید» (این شما و این هم سعید.).

ـ إلهـﻰ! ماذا أشاهِدُ؟ هو ذلک البائِعُ!

خدایا ! چه می بینم ؟ او همان فروشنده است .

ـ بُنَـﻰَّ... بُنَـﻰَّ... لَقَد اشْتَبَهْتُ...لا... لا... هوالنّاجِحُ...!

فـﻰ الْحقیقةِ نحن نَتکاسَلُ.

پسرکم ... پسرکم ... اشتباه کرده ام ... نه ... نه .... او موفّق است .

در حقیقت ما تنبلی و سستی می کنیم .

أقْبَلَ سعیدٌ و اسْتَقْبَلَهُ الْمدیرُ بِحَفاوَةٍ و بعدَ مصافَحَتِهِ علَّقَ علی عُنُقِهِ وِسامَ الْاِجتهادِ و النَّشاطِ. و مَنَحَهُ جائِزةً.

سعید جلو آمد و مدیر به گرمی از او استقبال کرد و بعد از دست دادن با او مدال تلاش و فعّالّیت را به گردن او آویخت و جایزه ای به او بخشید.

 

الدَّرسُ الرّابعُ

 

اَلعِبرةُ

أیُّها النّاسُ مَوکِبُ صاحبِ الْجَلالةِ «قارونَ» الْمُعَظَّمِ فـﻰ الطَّریقِ...اِبْتَعِدوا ! اِبْتَعِدوا !

ـ اَللّهُمَّ خَلِّصْنا مِن شرِّ هذا الطَّاغوتِ!

درس چهارم                           عبرت

ای مردم کاروان اعلاحضرت قارون بزرگ در راه است. دور شوید. دور شوید.

     _ خدایا ما را از شرّ این طاغوت خلاص کن .

ـ إنَّه شَرُّ مَخْلوقٍ!

     _ به راستی او بدترین آفریده است .

ـ اُنْظُرْ... لَقَدْ خَرَجَ قارونُ فـﻰ زینَتِهِ!

ـ یا لَیْتَ لَنا ثروةَ قارونَ...!

ـ أخـﻰ! ما الفائدةُ فـﻰ ثَروةٍ وَراءَها لعنةُ النَّاسِ؟! إنّه کافِرٌ بِنعْمةِ اللّهِ.

     _ نگاه کن ... قارون با شکوه خارج شد.

     _ ای کاش ثروت قارون از آنِ ما بود ... !

     _ برادر من!  فایده ثروتی که پشت آن لعنت مردم است چیست؟    او نسبت به نعمت خدا کافر است.

ـ علینا الذَّهابُ إلَی قارونَ!

ـ هَلْ یَقْبَلُ النَّصیحةَ  ؟!

ـ لا... لا... معلومٌ... هو رجلٌ مُتَکَبِّرٌ.

     _ برما لازم است به سوی قارون برویم.

     _  آیا نصیحت قبول می کند؟

     _ نه ... نه ... معلوم است ... او مرد خود بزرگ بینی است .

ـ علینا أداءُ الْواجبِ... نَحْنُ مُبَشِّروُن و مُنْذِروُنَ... .

    _ برما لازم است کار واجب را به جا بیاوریم ما مژده دهنده و بیم دهنده هستم .

فـﻰ  قصر قارون :

ـ ماذا تَطْلُبونَ؟

ـ اَلْأمرَ بالْمعروفِ و النَّهْـﻰَ عن الْمُنْکَرِ.

     _ در قصر قارون :

     _ چه می خواهید ؟

     _ امر به معروف و نهی از منکر را (دستور دادن به کار نیک و باز داشتن از کار زشت)

ـ یا قارونُ...

ـ یا قارونُ! أحْسِنْ إلی الْفُقراءِ و الْمَساکینِ و الْمظلومینَ!

    _ ای قارون

    _ ای قارون به فقیران و بیچارگان و ستمدیدگان نیکی کن .

أنتُمُ الْمؤمِنون بِدینِ موسی ...!

أیُّها الْحارِسُ!

اِدْفَعْ لَهُم دیناراً مِنَ الذَّهَبِ... هم فقراءُ...

شما مـﺆمن به دین موسی هستید ...!

ای نگهبان !

دیناری از طلا (یک دینار طلا) به آنان بپرداز ... آنان فقیرند ...

لا... لا... لا نَطْلُبُ الْمالَ.

﴿ والَّذینَ یَکْنِزونَ الذَّهَبَ والْفِضَّةَ و لا یُنْفِقونَها فـﻰ سبیلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذابٍ ألیمٍ.﴾

ـ ماهذه الکلماتُ؟!

ـ اُخرُجوا... اُتْرُکوا قَصْرﻯ.

    _ نه ... نه ... پول نمی خواهیم.

    _ وکسانی که طلا و نقره جمع می کنند و آن را در راه خدا انفاق نمی کنند آنان را به عذاب دردناکی بشارت بده .

    _ این حرفها چیست؟

    _ خارج شوید ... قصرم را ترک کنید ...

ـ أنتم مُفْسِدُونَ!

ـ إنَّکَ سَتُشاهِدُ جزاءَ عَمَلِکَ.

    _ شما فساد کننده هستید .

    _ به راستی که تو سزای کارت را مشاهده خواهی کرد .

بَعْدَ أشْهُرٍ:

ـ سَمِعْتُ أنَّ موسی (ع) دَعا قارونَ إلی طریقِ الْحَقِّ.

چند ماه بعد:

    _ شنیده ام که موسی (ع) قارون را به راه حق دعوت کرده است .

ـ نعم... ولکن... هو کافرٌ بِدینِ الْمُرْسَلینَ!

اَلْفِرارَ... اَلْفِرارَ...!

ـ هذه عاقبةُ الْمُکَذِّبینَ!!

ـ ماذا حَدَثَ؟

ـ أنْزَلَ اللّهُ علی قارونَ الْعذابَ... العذابَ...

    _ آری ... ولی ... او به دین پیامبران کافر است .

فرار ... فرار ...

    _ این عاقبت تکذیب کنندگان است .

    _ چه اتفاقی افتاده است؟

    _ خدا بر قارون عذاب نازل کرده ... عذاب ...

اَلنَّجْدَةَ... اَلنَّجْدَةَ!

سَأنْفِقُ أموالـﻰ...!

سَأساعِدُ الْفُقراءَ...!

﴿ لاتَ حینَ مَناصٍ﴾

کمک ... کمک!

اموالم رابه زودی انفاق خواهم کرد ...

به زودی به فقیران کمک خواهم کرد ...

هنگام گریز نیست.

و هکَذا ابْتَلَعَتْهُ الأرضُ و ذَهَبَت الزِّینةُ و الْمَوکِبُ و القُصورُ ! و أصْبَحَ قارونُ عِبرةً لِلْأجْیالِ.

و این چنین ، زمین او را بلعید و زینت و کاروان و کاخ هااز بین رفت و قارون عبرتی برای نسل ها شد .

 

اَلدَّرسُ الخامِسُ

مَشاهِدُ مِنَ الحیاةِ البَسیطةِ

سوقُ الْبزّازینَ:

ذهب الإمامُ علـﻰّ «علیه السَّلامُ» مع خادِمِهِ الشّابِّ إلَی السُّوقِ.

ألْبِسَةٌ... ألْبِسَةٌ...! مِنْ أحْسَنِ الأنواعِ...!

درس پنجم              صحنه هایی از زندگی ساده

بازار پارچه فروشان :

امام علی «سلام بر او باد» همراه خدمتگزار جوانش به سوی بازار رفت .

لباسها ... لباسها ... از بهترین انواع ...

هل عندَکَ قَمیصٌ لـﻰ و قَمیصٌ لِخادمـﻰ؟

نَعَمْ... نعم... یا أمیرَالْمؤمنینَ! تَفَضَّلْ. أنَا فـﻰ خِدْمتِکَ...

لَمَّا عَلِمَ أمیرُ المؤمنینَ بأنَّ البائعَ قَدْعَرَفَهُ, تَرَکَ الْمکانَ وَ ذَهَبَ إلی دُکّانٍ آخَرَ.

آیا پیراهنی برای خودم و پیراهنی برای خدمتگزارم داری؟

بله ... بله ... ای امیر مـﺆمنان . بفرما . من در خدمت تو هستم ...

وقتی امیر مـﺆمنان دانست که فروشنده او را شناخته است ،آنجا را ترک کرد وبه دکّان دیگری رفت . 

أطْلُبُ ثَوباً لـﻰ و ثَوباً لِخادمـﻰ.

تَفَضَّلْ... تَفَضَّلْ... أنا فـﻰ خدمتِکَ.

اِنْتَخَبَ الإمامُ قمیصاً بِثَلاثةِ دَراهِمَ و قمیصاً أرْخَصَ.

جامه ای برا ی خودم و جامه ای برای خدمتگزارم می خواهم.

بفرما ... بفرما ... من در خدمت تو هستم؟

امام پیراهنی به سه درهم و پیراهنی ارزان تر انتخاب کرد .

ـ هذا لَکَ! والأرْخَصُ لـﻰ.

ـ لا... لا... أنْتَ أولَی به... أنتَ أمیرُ المؤمنینَ...!

ـ لا... أنتَ شابٌّ ولکَ رَغَباتُ الشَّبابِ.

این از آنِ تو و ارزان تر از آنِ من .

نه ... نه ... تو به آن سزاوارتری ... تو امیر مـﺆمنانی ... !

نه ... تو جوان هستی و تمایلات جوانان را داری .

بعدَ مُدَّةٍ حَضَرَ الإمامُ «علیه السَّلامُ» لإقامَةِ صلاةِ الْجُمُعةِ.

فـﻰ أثْناءِ الْخطبةِ:

پس از مدّتی امام «درود بر او» برای بر پا کردن نماز جمعه حاضر شد.

در هنگام خطبه :

ـ یا والِدﻯ! اُنْظُرْ...! اُنْظُرْ...! أمیرُالمؤمنینَ یَشْعُرُ بِالْحَرِّ الشَّدیدِ, هو یَترَوَّحُ بِکُمِّهِ!

ای پدرم! نگاه ... نگاه کن ... ! امیر مـﺆمنان احساس گرمای شدید می کند او خودش را با آستینش باد می زند.

ـ لا... لا... یا وَلَدﻯ! هو لا یَتَرَوَّحُ... بَلْ یُجَفِّفُ قمیصَهُ. هو غَسَلَهُ قبلَ حُضورِهِ لِلصَّلاةِ.

ـ عجیبٌ...! عجیبٌ...! ألَیْسَ لَهُ قمیصٌ آخَرُ؟!

ـ لا تَعْجَبْ! سأذْکُرُ لکَ قِصَّةً بعدَ الْمغربِ.

نه ... نه ... ای پسرم! او خودش را باد نمی زند ... بلکه پیراهنش را خشک می کند. او آن را              قبل از حضورش برای نماز شسته است.

عجیب است ... ! عجیب است ... ! آیا پیراهن دیگری ندارد؟!

تعجّب نکن! داستانی را بعد از مغرب برایت توضیح خواهم داد.

 

بَعْدَ صَلاةِ الْمَغربِ صَوَّرَ الوالدُ المشهدَ التَّالـﻰَ لَهُ.

پس از نماز مغرب، پدر صحنه ی  پیش آمده را برایش ترسیم کرد .

فـﻰ یَوْمٍ مِن الْأیّامِ:

در روزی از روزها:

أحَدُ الصَّحابةِ: رسولُ اللّهِ حَزینٌ... هو... ماذا نَعْمَلُ؟ 

سلمان : أنا أعْرِفُ ماذا أعْمَلُ؟! هو یَفْرَحُ بِزیارةِ بِنْتِهِ فاطمةَ.

فَذَهَبَ سلمانُ إلی بیتِ فاطمةَ(س) و أخْبَرَها.

یکی از یاران : رسول خدا غمگین است ... او ... چه کنیم؟

سلمان: من می دانم چه کنم ؟! او از دیدار دخترش فاطمه شاد می شود. پس سلمان به خانه فاطمه (س) رفت و به او خبر داد.

فـﻰ الطَّریقِ:

 لَمّاشاهَدَ سلمانُ ألْبِسَةَ فاطمةَ (س),بَدَأ بالْبُکاءِ...

واحُزْناه! إنَّ بَناتِ قیصرَ و کِسْرَی لَفـﻰ السُّنْدُسِ والْحریرِ و لباسُ ابْنةِ محمّدٍ هکذا!!

در راه :

وقتی سلمان لباسهای فاطمه (س) را دید; شروع به گریه کرد ...

چه اندوهی!    دختران سزار وخسرو در پارچه های ابریشم و حریرند و لباس دختر محمّد این چنین است.

بعد دقائقَ ، عند النّبـﻰِّ (ص)

فاطمةُ (س): یا رسولَ الله! إنَّ سلمانَ تَعجَّبَ مِن ألْبِسَتـﻰ...

رسولُ اللهِ (ص) : یا سلمانُ! إنَّ ابْنَتـﻰ لَفـﻰ «الْخَیْلِ السَّوابِق».

بعد از چند دقیقه نزد پیامبر(ص)

فاطمه(س): ای رسول خدا سلمان از لباسهایم تعجّب کرد ...

رسول خدا(ص):ای سلمان! به راستی که دخترم در«گروه پیشتازان» است .

 

اَلدَّرسُ السَّادِسُ

اَلتَّجربةُ

اَلأمّ _ إلَهـﻰ!... بُنَیَّتـﻰ! ماذا أفْعَلُ؟

هـﻰ مریضةٌ بِشدَّةٍ... إلـی أینَ أراجِعُ؟

اَلأخت – لافائدةَ... لافائدةَ...

یا أخْتـﻰ! لاتَجْزَعـﻰ لا...

درس ششم                                  تجربه

مادر: خدای من! ... دخترم! چه کنم؟

او به شدّت مریض است ... به کجا مراجعه کنم؟

خواهر _ هیچ فایدهای ندارد ... هیچ فایده ای ندارد ... ای خواهرم! بی تابی نکن نه ...

لماذا؟! لاأقْدِرُ..., بُنَیَّتـﻰ مریضةٌ.

هذا الْمَرَضُ شائِعٌ فـﻰ هذه الْمدینةِ... لاحیلةَ...!!

چرا؟! نمی توانم ... دخترکم بیمار است.

این بیماری در این شهر شایع است...راه  چاره ای نیست .

فـﻰ الْمدینةِ:

مُصیبةٌ عظیمةٌ! لماذا لایَقْدِرُ الأطِبّاءُ مُعالَجةَ هؤلاءِ الْمَرْضَی؟

در شهر:

مصیبتی بزرگ! چرا پزشکان نمی توانند این بیماران را درمان کنند؟

عددُ الْمَرضَی کثیرٌ... و لَیْسَ فـﻰ الْمدینةِ مُسْتَشْفی مناسِبٌ.

شمار بیماران بسیار است ... و بیمارستان مناسبی در شهر نیست.

اَلْمجلسُ الاِسْتِشارﻯّ:

- أیُّها الوزیرُ! ماذَا عندَکَ مِن الأخْبارِ؟

- أخبارٌ مؤْسِفةٌ... وَقَعَ النّاسُ فـﻰ مُصیبةٍ عظیمةٍ.        اَلأمراضُ شائِعةٌ.

 

- لماذا لاتَبْحَثونَ عن حَلٍّ لِهذه الْمُشکلةِ؟

مجلس مشورتی:

-      ای وزیر ! اخبار چه داری؟

اخبار تأسّف بار ... مردم در مصیبت بزرگی افتاده اند. بیماری ها شایع شده است.

چرا راهی برای حلّ این بیماری جست وجو نمی کنید؟

- نَطْلُبُ علماءَ الْبِلادِ لِلْبَحْثِ حَوْلَ هذا الأمْرِ.

- دانشمندان کشور را برای جست و جو پیرامون این امر دعوت می کنیم.(می خواهیم)

- طیِّبٌ, طیّبٌ.

- خوب است ، خوب است .

أحْسَنْتَ! هناکَ عالِمٌ مشهورٌ فـﻰ مدینةِ الرّﻯِّ, هو طبیبٌ حاذِقٌ.

قَصْدُکَ محمّدُ بنُ زکریّا الرّازﻯُّ مُکْتَشِفُ الْکُحولِ؟!

جیّدٌ, جَیِّدٌ ! اُطْلُبوُه بِإِعْزازٍ و إِکْرامٍ.

آفرین! دانشمند مشهوری در شهر ری وجود دارد. او پزشک ماهری است .

منظور تو محمّد بن زکریّای رازی کاشف الکل است؟!

خوب است، خوب است! او را با شکوه و احترام دعوت کنید.(بخواهید)

عِنْدَ الرّازﻯّ :

- أیُّها العالمُ الْجَلیلُ! مَدینَتُنا فـﻰ مُشکلةٍ عظیمةٍ... اَلأمراضُ شائعةٌ و لیسَ لَنا مستشفی مناسِبٌ.

نزد رازی :

ای دانشمند شکوهمند!         شهر ما در مشکل بزرگی قرار دارد ... بیماریها شایع است وبیمارستان مناسبی نداریم.

- لِماذا لا تُبادِرونَ بِبِناءِ الْمُسْتَشفَی؟

- مشکلتُنا الْحصولُ علی مکانٍ مناسِبٍ لِلْمُسْتَشْفَی!

- چرا اقدام به ساختن بیمارستان نمی کنید؟

-  مشکل ما به دست آوردن جای مناسبی برای بیمارستان است.

- اِختلافٌ کثیرٌ بینَ الأطبّاءِ حولَ تَعیین المکانِ المناسبِ.

- طیِّبٌ, طیِّبٌ !    أنا أفَکِّرُ فـﻰ هذا الأمرِ.

- إلی مَتَی ؟

- إلی آخِرالاُسبوعِ!

- اختلاف بسیاری میان پزشکان در مورد تعیین جای مناسب وجود دارد .

- بسیارخوب ،بسیار خوب من در مورد این امر فکر می کنم.

- تا کی؟

- تا آخر هفته!

 

فـﻰ الْبیتِ:

اَللّهُمَّ!  انتَ الْقادِرُ علی طَلِبَتـﻰ و تَعْلُمُ حاجَتـﻰ.

اَللّهُمَّ! اِجْعَلْ فـﻰ قلبـﻰ نوراً و فهْماً و عِلْماً.

إلَهـﻰ! إیّاکَ نَعْبُدُ و إیّاکَ نَسْتعینُ.

در خانه :

خدایا در قلبم نور و فهم و علم قرار بده.

خدایا! فقط تو را عبادت می کنیم و فقط از تو یاری می جوییم .

و بَعْدَ أیّامٍ، ها... وَجَدْتُ...!

وبعد از چند روز ، هان ...  یافتم ...

- اِذْبَحوا خَروفاً و قَسِّموا لَحْمَهُ إلَی خَمْسةِ أقسامٍ.

گوسفندی را ذبح کنید وگوشتش را به پنج قسمت تقسیم کنید.

-      و ماذا نَفْعَلُ نحنُ بِهذه الأقسامِ؟

و ما با این قسمت ها چه کار کنیم؟

- أنْتُمْ عَلِّقوا کلَّ قِسْمٍ فـﻰ ناحیةٍ مِن الْمدینةِ و أنا سَأخْبِرُکُم بالنَّتیجةِ.

شما هر قسمتی را در ناحیه ای از شهر آویزان کنید و من به زودی نتیجه را به شما خبر خواهم داد.

-  وَ بَعْدَ أیّامٍ عَیَّنَ الرّازﻯُّ أحْسَنَ مکانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی.

و بعد از چند روز رازی بهترین مکان را برای ساختن بیماستان تعیین کرد .

فی الْمجلسِ الاِستشارﻯّ:

-  أیُّها العالمُ الْجلیلُ! أخْبِرْنا عن سِرِّ تعلیقِ اللَّحمِ!

در مجلس مشورتی:

- ای دانشمند با شکوه! ما را از راز آویزان کردن گوشت خبر دار کن .

- ذهبتُ کُلَّ یومٍ إلی نَواحـﻰ الْمدینةِ و شاهَدْتُ التَّغییراتِ الْحاصِلةَ لِقِطَعِ اللَّحْمِ. وَ وصَلْتُ إلی هذه النّتیجةِ أنَّ کلَّ ناحیةٍ یَفْسُدُ فیها اللَّحْمُ مُتَأخِّراً  أحْسَنُ مکانٍ لِبِناءِ الْمُسْتَشْفَی .

هر روز به نواحی شهر می رفتم و تغییرات پیش آمده را برای تکّه های گوشت مشاهده می کردم و به این نتیجه رسیدم که هر ناحیه ای که گوشت در آن دیرتر فاسد شود بهترین جا برای ساختن بیمارستان است .

---------------------               -------------------

 

اَلدَّرسُ السّابعُ

 

درس هفتم                             

هجرت

- احد :  خدای یکتا ،

- لا  هبل  : نه هبل

اِضْرِبْها بِشدَّةٍ!او را به شدّت بزن!

ـ فی لیله:  

در شبی:

ـ اَلأوضاعُ خَطِرَةٌ... الْمُسْلِمونَ فـﻰ عذابٍ.

اوضاع خطرناک است ... مسلمانان در عذابند .

ـ قَتَلَ الْکُفّارُ سُمَیَّةَ بَعْدَ التَّعذیبِ.

کافران سمیّه را بعد از شکنجه کردن کشتند .

_ و زَوجَها یاسِراً کذلک.

و همسرش یاسر را نیز همچنین .

ـ و بِلالٌ تحتَ أشدِّ تَعذیبٍ. ...و عمّارٌ...

- وبلال زیر شدیدترین شکنجه است. ... وعمّار ...

ـ نَحْنُ بِحاجةٍ إلی مَکانٍ أمْنٍ لِنَشْرِ الإسْلامِ.

- ما به جای امنی برای نشر اسلام نیازمندیم.

ـ یا رسولَ اللهِ! اِبْحَثْ عَنْ طَریقٍ لِحَلِّ هذه الْمُشکلةِ.

- ای رسول خدا! دنبال راهی برای حلّ این مشکل بگرد.

ـ رَبَّنا إنَّنا فقراءُ لِما  تُنزِلُ إلَینا مِنْ خَیرٍ.

- پروردگارا ، ما به آنچه از خیر بر ما نازل می کنی نیازمندیم.

ـ فأمَرَ اللهُ الْمُسلمینَ و الْمسلماتِ بالْهجرة.

- پس خداوند به مردان و زنان مسلمان دستور داد هجرت کنند .

﴿إنَّ أرْضـﻰ واسِعةٌ, فإیّاﻯَ فاعْبُدونِ﴾

- همانا زمین من وسیع است پس تنها مرا بپرستید.

ـ فـﻰ الْحبشةِ حاکمٌ عادلٌ و مُوَحِّدٌ.

رُوْساءُ قریشٍ: أنتم صامِتونَ!... هذا عجیبُ!!

- در حبشه حکمران دادگر و یکتا پرستی وجود دارد .

رﺋیسان قریش: شما ساکتید! ... این شگفت است!

ـ اَلّذینَ هاجَروا إلی الْحبشةِ سَوفَ یَخْلُقونَ لَنا الْمشکلاتِ.

- کسانی که به حبشه مهاجرت کرده اند برایمان مشکلات خواهند آفرید.

ـ قَسَماً بِاللّاتِ و الْعُزَّی سَنُرْجِعُ مَنْ هاجَرَ و نُعَذِّبُهُ.

- س.گند به لات و عزّی هر کسی را که مهاجرت کرده است به زودی بر خواهیم گردانید و او را شکنجه می کنیم .

ـ نَبْعَثُ رسولاً مع هدایا إلی حاکمِ الحبَشَةِ و نَطْلُبُ مِنْهُم تسلیمَ الَّذینَ ذَهبوا إلی هُناکَ.

- فرستاده ای را همراه هدیه هایی به سوی حاکم حبشه می فرستیم  و از آنان می خواهیم کسانی را که به آنجا رفته اند به ما تحویل دهند .

ـ طیِّبٌ...  اَلتَّطمیعُ مِن عادتِنا.

- خوب است ...  به طمع انداختن ، عادت ماست.

عندَ حاکمِ الحبَشَةِ:

ـ سیِّدﻯ! عددٌ مِنْ شَبابِنا خَرجوا مِنْ دینِنا. 

 و ما نَطْلُبُ منکَ هو تَسْلیمُهُمْ إلَینا.

- نزد حاکم حبشه :

- آقای من! عدّه ای از جوانان ما از دینشان خارج شده اند.

و آنچه را از تو می خواهیم این است که آنان را به ما تحویل دهی.

اَلمهاجرونَ عنْدَ الحاکمِ.

ـ اَلسَّلام عَلیکُمْ!

ـ أهلاً و مَرْحَباً بکُم.

مهاجران نزد حاکم هستند.

- سلام بر شما.

- خوش آمدید.

ـ اُنْظُروا... هؤلاءِ لایَسْجُدونَ لِلْحاکِم... إهانةٌ...

- نگاه کنید ... اینان برای حاکم سجده نمی کنند ... اهانت ...

ـ دینُنا لا یَسْمَحُ لنا بِالسٌّجودِ إلّا لِلّهِ الّذﻯ خَلَقَنا.

ـ ما هو دینُکُم؟

- دین ما به ما اجازه نمی دهد که جز در برابر خدایی که ما را آفریده است، سجده کنیم.

- دین شما چیست؟

ـ إنَّ اللهَ بَعَثَ إلینا رسولاً یأمرُنا بالصِّدقِ  و أداءِ الأمانةِ و الْوَفاءِ بِالْعَهْدِ وَیَمْنَعُنا عن ارْتکابِ الْمَعاصـﻰ و یأمُرُنا بِإقامةِ الصَّلاةِ و أداءِ الزکاةِ...

- خدا پیامبری را به سوی ما فرستاد که ما را به راستگویی و ادای امانت و وفای به عهد فرمان می دهد و ما را از ارتکاب گناهان منع می کند و ما را به برپا داشتن نماز و ادای زکات فرمان می دهد.

ـ قَسَماً بِرَبِّـﻰ, هذا دینُ الْمُوَحِّدینَ...

یا رسولَ قُریشٍ! اِرْجِعْ! اَلّذین دَخَلوا بِلادﻯ فَفـﻰ أمنٍ و راحةٍ.

- سوگند به پروردگارم، این دین یکتا پرستان است ...

ای رسول قریش! برگرد! کسانی که وارد سر زمین من شده اند در امنیّت و آسایش هستند.

----------------------------

 

اَلدَّرسُ الثَّامِنُ

 

تَوبةُ الثَّعلَبِ

بَرَزَ الثَّعْلَبُ یَوْماً         فـﻰ شِعارِ النَّاصِحینا

روزی روباه در جامه اندرزگویان ظاهر شد.

فَمَشَی فـﻰ الأرضِ یَنْصَحْ    و یَسُبُّ الْماکِرینا

 در حالی که در زمین نصیحت می کرد راه می رفت وبه حیله گران دشنام می داد.

و یَقولُ الْحَمْدُ لِلّـ...          ـهِ إلهِ الْعالَمینا

و می گفت خدا را شکر خدای جهانیان.

یا عِباد َاللهِ توبوا           فَهْوَ کَهْفُ التّائِبینا

ای بندگان خدا توبه کنید زیرا او پناهگاه توبه کنندگان است.

واطْلُبوا الدِّیکَ یُؤَذِّنْ         لِصَلاةِ الصُّبْح فینا

و خروس را دعوت کنید (بخواهید) تا برای نماز صبح در میان ما اذان بگوید.

فَذَهَبوا إلی الدِّیکَ, فقالَ:

پس به سوی خروس رفتند و او گفت:

بَلِّغوا الثَّعْلَبَ عَنِّـﻰ      عَنْ جُدودﻯ الصَّالِحینا

به روباه از جانب من ابلاغ  کنید . از جانب نیاکان درستکارم.

عَنْ ذَوﻯ التِّیجانِ مِمَّندخلوا الْبَطْنَ اللَّعینا

از تاجداران از کسانی که وارد شکم لعنتی شده اند.

إنَّهُم قالوا وَ خَیْرُ الـ    قَولِ قَولُ الْعارِفینا

آنان گفته اند و بهترین سخن، سخن دانایان است .

مُخْطِئٌ مَنْ ظَنَّ یوماً          أنَّ لِلثَّعْلَبِ دینا

خطا کار است کسی که روزی گمان کند که روباه دین دارد .

                           أحمد شوقـﻰ (بتصرّفٍ)

احمد شوقی (با تصرّف)

----------------------------------

 

اَلدَّرسُ التّاسعُ

 

حُسنُ العاقبةِ   : نیک فرجامی

درس نهم                                

سعید: اَللهُ أکْبرُ!

سعید: الله اکبر

الإمام (ع): اَللهُ أکْبَرُ! فِیمَ تُکَبِّرُ؟ یا سَعیدْ!

امام: الله اکبر ! چرا «الله اکبر» می گویی ای سعید؟

سعید: هذه الکوفهُ تَبْدو مِن بعیدْ!

سعید : این شهر کوفه از دور نمایان است.

الحُرّ: ها أنا الحرُّ الرّیاحـﻰّ !

حر: هان این منم حرّ ریاحی !

الإمام (ع): أ علینا أم لَنا؟

امام: آیا علیه مایی یا با ماهستی؟

الحُرّ: بَلْ علیکَ !    حر : البته که علیه تو هستم .

سعید: کیفَ تَمْشـﻰ فـﻰ رِکابِ الظَّالمینْ ؟! کیفَ لا تُبْصِرُ نورَ الحَقِّ و النَّهْجَ الْمُبینْ؟!

سعید: چگونه در رکاب ستمگران راه می روی؟ چگونه نور حق و راه آشکار را نمی بینی؟

الإمام (ع): کُلُّکُمْ یَعْرِفُ أنّـﻰ طالبٌ إصلاحَ أمَّهْ، أفْسَدَتْها الطَّاغیهْ, حَکَمَتْها باغِیَهْ.

امام: همه شما می دانید که من خواهان اصلاح امّتی هستم که طاغوت آن را فاسد کرده و تجاوز کار بر آن حکومت کرده است .

الحُرّ: نَحْن عَطْشَی, یَابْنَ بنتِ الْمُصطَفی!

حر: ما تشنه ایم ای فرزند دختر مصطفی!

اَلإمام (ع) : وَزِّعوا الْماءَ علیهِم و علینا بالتَّساوﻯ و غداً یَأتـﻰ الْفَرَجْ.

امام: آب را به صورت مساوی بر ما و بر آنان تقسیم کنید و فردا پیروزی (گشایش) می آید.

الإمام (ع): حانَتِ الآنَ الصَّلاةُ, أ تُصَلّـﻰ بِرِجالِکْ؟

امام: الآن وقت نماز فرا رسید . آیا همراه مردانت نماز می خوانی؟

الحُرّ: بل نُصَلّـﻰ کُلُّنا خَلْفَکَ یا سِبْطَ الرَّسولْ.

حر: البته همه ما پشت سر تو نماز می خوانیم ای نوه دختری پیامبر.

الحُرّ: یا حسینُ بایعْ أنتَ أوتُسَلِّمْ!

ای حسین یا بیعت کن یا تسلیم می شوی.

الإمام (ع): أفلا أنتم بَعَثْتُم لـﻰ رَسائلْ... و صَرَخْتُمْ مِن مَظالِمْ...؟!

امام(ع): آیا شما نامه هایی برایم نفرستادید و از ستمگریها فریاد نزدید؟!

بُرَیر: لَعْنَةُ اللهِ علی مَنْ رَوَّعَ آلَ الرَّسول.

بریر: نفرین خدا بر هر که خاندان پیامبر را ترسانده است.

الإمام (ع) : ربِّ فَاشْهَدْ : ... خَذَلونا! کَذَّبونا!

امام(ع): پروردگارا شاهد باش : ... ما را خوار کردند! ما را تکذیب کردند!

قد تَوکّلنا عَلیکَ, ربِّ فَاشْهَدْ : ظَلَمونا!

به تو توکّل کرده ایم، پروردگارا شاهد باش به ستم کردند!

لَمّا سَمِعَ الْحرُّ کلامَ الإمامِ (ع) أقْبَلَ عَلی الْقومِ...

وقتی حر سخن امام(ع) راشنید به طرف قوم روی آورد.

الحرّ: أ تُقاتِلْ أنتَ هذا الرَّجُلَ؟

حر: آیا تو با این مرد می جنگی؟

اِبنُ سَعْد: إﻯ... قِتالاً, سَتُشاهِدْ فیه إسقاطَ الرّؤوس!

ابن سعد: بله ... جنگ، به زودی انداختنِ سرها را در آن خواهی دید.

الحرّ یَقْتَرِبُ مِن الإمام (ع) و هو یَرتَعِدُ.

حر در حالی که می لرزد به امام نزدیک می شود .

أیُّها الْحُرّ لِماذا تَرْتَعِدْ ؟! أنْتَ مِنْ أشْجَعِ أهلِ الْکوفَةِ!

ای حر چرا می لرزی؟! تو که  از شجاع ترین مردم کوفه هستی!

الحرّ : إنّنـﻰ شاهَدْتُ نفسـﻰ بین نارٍ و نَعیمْ .

حر: من خودم را میان آتش و بهشت دیدم.

ثُمَّ جاء الْحرُّ نحوَ الإمام (ع) نادِماً:

سپس حر با پشیمانی به سوی امام(ع) آمد:

یا إلَهـﻰ إنّنـﻰ رَوَّعتُ أبناءَ الرَّسولْ!

ای خدای من، به راستی که من فرزندان پیامبر را ترساندم.

فَلِذا أطْلُبُ منکَ الْمغفِرهْ و أریدُ المَعْذَرهْ !

پس من از تو آمرزش می خواهم و معذرت می خواهم.

إنّهُ سِبْطُ النّبـﻰّ, إنّه عینُ علـﻰّ.

او نوه پیامبر است. او مانند علی است.

هَل تَرَی لـﻰ یا إلهـﻰ تَوبةً  ؟!

آیا ای خدای من برایم توبه ای می بینی؟!

سَمِعَ الإمامُ (ع) نِداءَهُ و قال:

امام(ع) صدای او را شنید وگفت:

عادَ - وَاللهِ – فَتانا الْحُرّ حرًّا...

به خدا قسم که جوان آزرده ی ما حر آزاده برگشت.

 

     عَیِّن الصَّحیحَ أو الْخطأ فـﻰ العباراتِ التالیةِ  :

درست یا نادرست را در عبارتهای آمده معیّن کنید:

   1 – قَصَدَ الإمامُ (ع) بِحَرکَتِهِ, إصْلاحَ أمّةِ رسولِ الله (ص).

  1-  امام با حرکت خود، قصد داشت امّت رسول الله (ص) را اصلاح کند.

   2 – إنَّ اللهَ قد قَبِلَ توبَةَ «حُرٍّ».

   2- خدا توبه حر را قبول کرد .

   3 – وَصَلَتْ قافِلَةُ الإمام (ع) إلی الکوفَةِ.

   3- کاروان امام(ع) به کوفه رسید.

   4 – ما أرْسَل أهلُ الکوفةِ الرّسائلَ لِدَعوةِ الإمام (ع).

   4- اهل کوفه برای دعوت امام(ع) نامه ها نفرستادند.

الدَّرسُ العاشِرُ 

 

درس دهم                                      

...فیه شِفاءٌ لِلنَّاسِ!

... درآن برای مردم تندرستی هست!

اَللهُ أنْزَلَ الْقرآنَ لِسَعادةِ الْبَشَرِ.

خدا قرآن را برای خوشبختی بشر نازل کرد.

و فیه ما یَضْمَنُ سلامَةَ روحِهِ و جِسْمِهِ.

ودر قرآن آنچه سلامت روح او و جسم او را ضمانت کند وجود دارد.

الاُمَّةُ الإسلامیّةُ لا تَتَقَدَّمُ إلّا بِشَعْبٍ سلیمٍ بَعیدٍ عَن الأمراضِ الْفکریّةِ و النّفْسیَّةِ و الْجسمیَّةِ.

امّت اسلامی جز با ملّتی سالم ودور از بیماریهای فکری و روانی و جسمی پیشرفت نمی کند.

والقرآنُ مِنْهاجٌ  لِسَعادةِ الإنسانِ و عقیدةٌ لِلْحیاةِ.

و قرآن راه روشنی برای خوشبختی انسان وعقیده ای برای زندگی است.

و فـﻰ بعضِ آیاتِهِ یُشَجِّعُ الْقرآنُ النّاسَ عَلی الاِسْتفادةِ من الطَّیِّباتِ الَّتـﻰ تَضْمَنُ سلامةَ الأبدانِ و تُسَبِّبُ نَشاطَ الاُمَّةِ و تَقَدُّمَها.

در بعضی آیه هایش، قرآن مردم را به استفاده از چیزهای پاک و خوشمزه ای تشویق می کند که سلامتی بدن را تضمین می کند وسبب فعّالیّت امّت و پیشرفت آن می شود.

 

﴿ و جَنّاتٌ مِنْ أعنابٍ...﴾

و باغ هایی از انواع انگور

اَلْعِنَبُ مِنْ أغْنَی العناصِرِ بالسُّکَّریّاتِ. و هـﻰ المادَّةُ الأساسیّةُ لِإیجادِ الطَّاقَةِ فـﻰ الجِسْمِ.

انگور از غنی ترین (سرشارترین) عناصر موادّ قندی است و مادّه اصلی برای ایجاد نیرو در بدن است.

 

﴿ والتِّینِ و...﴾

قسم به انجیر

اَلْقیمةُ الغِذائیَّةُ لِهذه الثّمرةِ عالیةٌ جِدّاً و فیها مَوادٌّ مختلفةٌ کالْأملاحِ مِنَ الْفوسفورِ والْحدیدِ و الْکالسیومِ.

ارزش غذایی این میوه خیلی بالاست و در آن موادّ مختلفی وجود دارد مانند موادّ معدنی از جمله فسفر و آهن و کلسیم .

﴿ فیهما فاکِهةٌ و...رُمّانٌ﴾

در آن دو ،میوه و انار هست.

اَلرُّمّانُ غَنـﻰّبعُنْصرِ الْحَدیدِ. و هو ضَرورﻯٌّ لِتکْوینِ الْکُرَیّاتِ الْحَمراءِ.

انار سرشار از عنصر آهن است . و برای پیدایش گلبولهای قرمز ضروری است.

﴿... رُطَباً جَنیّاً﴾

خرمای چیده شده

هو أحدُ مُلوکِ الْفَواکِهِ الثَّلاثة: اَلْعِنَبِ و التِّینِ و الرُّطَبِ.

آن یکی از شاه میوه های سه گانه است: انگور و انجیر و خرما

اَلرُّطَبُ مع قَدَحٍ مِنَ اللَّبَنِ غِذاءٌ کامِلٌ.

خرما همراه کاسه ای شیر غذایی کامل است.

﴿... شجَرةٍ مُبارَکةٍ زَیْتونةٍ...﴾

درخت مبارک زیتون

کُلُّ ما فـﻰ شجرةِ الزَّیْتونِ من وَرَقٍ وَ ثَمَرٍ وَ زَیْتٍ  یَنْفَعُ النّاسَ.

هر چه در درخت زیتون هست. – از برگ و میوه و روغن- به مردم سود می رساند .

﴿... و بَصَلِها...﴾

و پیاز آن

اَلأطبّاءُ یَسْتَعمِلونَ الْبَصَلَ فـﻰعِلاجِ بعضِ الأمراضِ و هو مفیدٌ لِتَطْهیرِ الْفَمِ مِنَ الْجَراثیمِ.

پزشکان پیاز را در درمان برخی بیماری ها به کار می برند و آن برای ضدّ عفونی کردن دهان از میکروب ها سودمند است .

﴿...لَبَناً خالِصاً...﴾

شیر خالص

اَللَّبَنُ غِذاءٌ کاملٌ و علماءُ التَّغذیةِ یَعْتَبِرونَهُ أفْضَلَ الْموادِّ الغِذائیَّة.

شیر غذای کاملی است و دانشمندان تغذیه آن را بهترین موادّ غذایی به شمار می آورند .

﴿...و عَدَسِها...﴾

  ... وعدس آن ...

هو غذاءٌ سهلُ الْهَضْمِ غنـﻰٌّ بالبُروتینِ.

آن غذایی آسانْ هضم و سرشار از پروتـﺌین است.

﴿...و فومِها...﴾

 ... وسیر آن ...

ذَکَرَ الأطبّاءُ لِلثُّومِ أربَعینَ فائدةً طِبّیَّةً.

پزشکان چهل فایده پزشکی برای سیر ذکر کرده اند.

﴿... فیه شِفاءٌ لِلنّاسِ﴾

 ... در آن برای مردم شفا وجود دارد .

فـﻰ الْعَسَلِ سَبْعونَ مادّةً مختلفةً مفیدةً و هو مُبیدٌ لِلْجَراثیمِ.

در عسل هفتاد مادّه مفید وجود دارد و نابود کننده میکروب هاست .

﴿... لَحْماً طَریّاً﴾

 ... گوشت تازه

السَّمکُ مِنَ الأطْعِمةِ الْمفیدةِ لِأمْراضِ الْقَلْبِ.

ماهی از غذاهای مفید برای بیماری های قلب است .

و فیه عنصرُ الفوسفورِ و فیه منافعُ لِلنّاسِ.

و در آن عنصر فسفر وجود دارد و در آن سودهایی برای مردم هست .